بخش اول داستان قناری محبت-براگروه سنی کودک ونوجوان-نوشته ی سیدرحمت فاضلی-1367خورشیدی -آمل
افسانه ی
قناری محبت
نویسنده:سیدرحمت فاضلی
انتشارات:ناشرمولف
انتشاردردنیای مجازی:بهار1394خورشیدی
منبع:وبلاگ خلوت تابناک – وبلاگ خلوت نور
هرگونه برداشت ازاین افسانه،تحت هرعنوانی پیگردقانونی دارد.
ایمیلنویسنده-rahmatfazeli@yahoo.com
یکی بودیکی نبود؛غیرازخدای مهربان هیچ کس نبود.دریک سرزمین خرم وسرسبز ملکه ای
زندگی می کرد،اوقصربزرگ ومجللی داشت.
ملکه زنی بودبااندامی بلند،چشمانی سیاه وخالی درشت برپیشانی که همیشه لباس قرمزرنگی
برتن داشت وبرتخت پادشاهی خودمی نشست وگاهی اوقات دراتاقش قدم میزدودرحالی که
قناریان وبلبلان درقفس برایش آوازمی خواندند؛ملکه نیزدست هایش رابه هم می زدودیوانه
وارمی خندیدوازاین کارلذت می برد؛اودستورداده بود،هرگاه دخترزیبایی رادرشهروروستادیده
اند،دستگیرکنندوبه قصرش بیاورند؛چراکه نبایددرکشورش هیچ دخترزیبایی برزمین راه
برود؛مگرخودش؛اوزیبانبود؛اماخودش رازیباترین هامی دانست!سربازان ملکه
نیزهرروزتعدای ازدختران زیباروی بی گناه رادستگیرکرده وبه سیاه چال های زندان قصر
می انداختند؛ملکه ازنوعی جنون رنج می بردکه دراصل بیماری لاعلاج وی به حبس کشیدن
زیبایی هابود!
زمان سپری می شدومردم آن سرزمین روزبه روز،ضعیف تروفقیرترمی شدندوبسیاری
ازپدرومادرها،هرروزدختران شان راازدست می دادند.درهمسایگی پایتخت ملکه نیزجنگلی
زیباوانبوه به نام جنگل رویایی بودکه درآن پرندگان وحیوانات پرشماری زندگی می
کردند،وهمه ی اهالی آن جنگل بکروزیبا، درخت جوان سخن گورافرمانروای خویش می
دانستند؛درخت جوان سخنگو،قادربودهرکجابخواهدبرود؛بابرگ هایش به هرپرنده یاآدمیزادی
پیغام وخبردهد؛گویاروح بلند وخدایی داشت ودرواقع بابرگ هایش شبیه هرموجودی می
شد؛خیلی هاادعامی کردندکه درخواب یابیداری
اورادیده اند؛درخت سخن گوی جوان درشرایط سخت خیلی وقت هاافرادی که درجنگل گم شده
بودندویادرباتلاق هاسرگردان شده بودندوهمین طوربه پرشماری از حیوانات جنگل کمک
کرده بودواین موضوع دیگردرکشورملکه زبان زدهمه شده بود؛امادرآن جنگل انبوه برای هیچ
کدام ازآدم هادست یافتنی
نبود؛ملکه نیزازاین موضوع بسیارخشمگین ونگران بودوازمحبوبیت روزافزون درخت سخن
گورنج می برد؛حتی جاسوسان وجادوگران زیادی راگماشته بودتادرخت سخن گو
راپیداکنند؛اماآنهاقادرنبودند؛اوقدرتی خارق العاده داشت وملکه نیزقادرنبودهمه ی
درختان جنگل رویایی راقطع تاشایددرخت سخن گورانابودسازد! ازطرفی اوزن طماع ای
بودوقصدنداشت بانابودی جنگل ،پرندگان زیبای جنگل رویایی راازدست دهد.ملکه دررویاهایش
باخود می گفت:"اگرتمامی پرندگان جنگل رویارادستگیرکنم وبه قفس بکشم؛خواه ناخواه سروکله
ی درخت سخن گودرحیاط قصرپیداخواهدشد آن وقت درخت سخن گورابه زنجیرخواهم
کشید..."یکی از روزهاازفرط عصبانیت دستورداده بودکه مردانی قوی هیکل باتبرهای
شان بسیاری ازدرختان جوان راکه جاسوسان ملکه به جای درخت سخن گوبه آنهامشکوک
بودند؛قطع کردند.ملکه علاوه برپرندگان وانسان ها،حتی به درختان زیبانیزرحم نمی کرد؛آری
به راستی که اوجنون به حبس کشیدن هرنوع زیبایی رادرخودپرورانده بود.
ملکه هرگاه درقصرش احساس خستگی وکسالت می کرد،سواربراسب سیاهش می
شدوباسربازانش برای شکارپرندگان زیباوآوازه خوان به جنگل رویایی می رفت
وتقریباهرروزه شکارپرندگان بی گناه توسط آنهادرجنگل رویاادامه داشت....
ادامه دارد.
