داستان شوکران هم گلی زیباست نوشته ی مدیروبلاگ خلوت تابناک
داستان شوکران هم گلی زیباست!
نوشته ی فاضلی کچبی
شوکران هم گلی زیباست!
شوکران هستم.-
گل ها یک صدامی
گویند:هستی که باش؛چندان واژه ی قشنگی نیستی؛
اصلا توچنگی به دل
نمی زنی!؟
آه؛ای گل ها...! امان اززخم زبان های شما؛مگرمن چه گناهی
کردم
که هیچ کدام تان حتی،
حاضرنیستید،نامم
رابشنوید؟
گل ها بابی اعتنایی شانه های
شان
رابالاکشیدندوسرشان راتکان
دادندولب های شان راپشت وروکردند:نمی
دونیم
دیگرهیچ کدام حاضرنبودندصدایم رابشنوندامامن باخودم
مشغول زمزمه کردن سئوالاتی بودم...
صبح
روزبعد؛ازخواب بیدارشدم وبه گل ها سلام کردم،اماهیچ
کدام شان
جواب سلامم راندادند.
تنها دل خوشی های من توی باغ،شاپرک؛گربه
ای بنفش وسنجاقک
بودند. روزهامی گذشت وهر روزبرکینه ی گل هانسبت به
من
افزوده می شد.
صبح یکی ازروزها؛جواب سلام این
بود،که همه یک
صدابرسرم فریادکشیدند:
وای
وای،ازدست توگیاه مسخره!نمی دونیم؛توچه را اصراری داری که
قاطی
ماباشی؟!
راستش خیلی غمگین شدم وشانه هایم درهم
فروریخت. گل شهلا که بیشترازهمه ی گل ها
بامن
بدبود،آن روزتمامی دق ودلی زندگی اش رابرسرمن خالی
کرد:ای گیاه
بدبخت؛ای شوم؛نه به دردبوییدن می خوری،
نه به دردخوردن!
وهمین طوریک ریزمرالعن ونفرین می کرد.
اما قصه
ی این غصه سردرازداشت وگل مینا تازه شروع کردبه
غرولندکردن:گیاه
بدترکیب!
مثل جعفری می مونه؛ا ماچه ادعاهاکه نداره...واه واه واه
افاده ها
طبق طبق...باتمام شدن حرف های گل مینا،
همه ی گل های باغ،یک صدا،زدندزیرخنده
امابازهم
ساکت ساکت ماندم!اصلا به قول آنهامن حرفی برای گفتن
ندارم! گل
میخک که درهمسایگی من قدکشیده بود،ادعامی کرد:
"گیاه
بدقواره،باعث شدهرکسی به باغ می آد،
ازمن دوری میکنه،تونگومثل
شویدمی مونه، بدبوی بدترکیب! "
خلاصه کاربه جایی رسیدکه سنجاقک
وشاپرک، 
دیگرازآن روزبه بعدروی شانه های من ننشستن؛
بنفش هم رفته رفته به من دهن کجی می کرد.
حتی
دیگرحاضرنشد؛
زیرچترم بنشیندوبامن درد دل کند!
آنقدرگربه ی ساده رازیرچتروپای خودنشاندند وپچ پچ
کردندوبرای
اوعشوه ونازرفتند تاخامش کردند.
روزی بنفش بادندان هایسفیدبرفی
خودکه ازشدت خشم چون برق می درخشید،باسبیل های
براق
وعصبانیت هرچه تمام تربه طرف من آمد
وساقه هایم رابادندان هایش گرفت 
ومراازریشه درآوردوبه گوشه ای ازباغ پرت
کرد!.................
مانندمرغی سربریده،
دردی سخت تمام بدنم رافراگرفت؛وقتی چشمانم رابازکردم؛
پشت پرچین های نارنجی باغ افتاده بودم.!
بیچاره ی ساده لوح،بنفش؛تمام زندگی مرابرای دلخوشی گل ها
وخوشایندشان فداکرد.
شایدبرای یک
آفرین!امادیگراینجایش رانخوانده بود.
آنها شاپرک وسنجاقک
داشتندوازهمه
مهمتر، فیس وافاده های خودشان راکه
باتمامی دنیاعوض نمی کردند،دیگرگربه ای مفت خور رامی
خواستندچه کار؟!
یکی ازشب هاکه ابرهای
سنگین آسمان
ازشدت دردبه هم می پیچیدورعدوبرق
سختی
می آمد،باران هم ازراه رسید.آن شب تمام قطره های باران
نیزبرای
بنفش گریستند.؟!
آنهاتلافی زحمت های بنفش راکرده بودند.
حالا دیگرگربه ی بی پناهراخپل،گرد،مفت خوروبی مصرف صدا
می زدند.صبح که شد،منظره ی عجیبی جلوی چشمانم بود.
بنفش درست مثل من،پشت پرچین ها،زیردرخت شاه بلوط افتاده بود!
تازه فهمیده بودم گربه ی بی کس وکار،چندان بی عاروبی خیال
نبوده
است.وگرنه،دق نمی کرد ونمی مرد!
بیچاره
دیشب،همراه با آسمان اشک می ریخت ومن خیال می کردم
آب ازسبیل
هایش می چکد!
بنفش ازفرط ناراحتی ازدست تمام گل های افاده ای
دق کرد.هیچ
کدام ازگل هاحاضرنشدبرایش حتی قطره اشکی بفشاند!
اماراستش رابگویم،من خیلی برایش گریه کردم.
آنهاحتی به بنفش رحم نکردند.
هق هق گریه هایم تمام شب راپرکرده بودووقتی به خودم
آمدم،هنوزتن نیمه جانم برسینه ی خاک کنارپرچین باغ افتاده
بود،تمام
تنم ازریشه خیس شده بودامانمی توانستم،حتی یک تکان
ناقابل به
خودم بدهم تاسروصورتم راخشک کنم.باخودمی اندیشیدم
شایدبه قول
گلها،من وبنفش هردوبی مصرف بودیم وفقط آنهاسنبل
زیبایی
وزندگی اند.
وگرنه لاشه ی بی جان
بنفش وتن نیمه جان من پشت پرچین های
باغ چه میکنند؟!
دراین اندیشه بودم که بادشدیدی وزیدن گرفت ومرابه درون برکه ای
کشاند؛رمقی تازه درخود احساس کردم،آب برکه سردو روان بود.به رودی
بزرگ رسیدم که ازمیان دشت وسیعی گذشت وبه جوی آب شهری
رسید.آدم ها یکی پس ازدیگری ازکنارهم می گذشتند وحتی
نیم نگاهی به من نمی کردند!
درطول
راه باخودمی اندیشیدم چرا
هیچ کس توجهی به من نمی کند؟!
ودستی به سوی من درازنمی کندتامراازآب بردارد؟!
دراین افکاربودم که خودرادرجوی آب روستایی
یافتم.پیرمردی درکناررودبه همراه من می آمد؛
تا مراازآب بردارد؛
مرادردستانش گرفت
وگفت:
"چه گل زیبایی!"
به
راستی«شوکران هم گلی زیباست!"
باشنیدن این
حرف،تمام وجودم پرازعشق
وامیدشدوازنو،زنده شدم.عشقی
عمیق نسبت به پیرمرددرخوداحساس
می کردم؛ حتی
آن لحظه که ریشه ی مرامی فشرد؛
پیرمرد،افشرده ی مراکه زهری کشنده
است؛
درداخل شیشه ای ریخت؛
درانباری تاریک خانه اش جای
دادوبعدبادستانش گل وریشه وپرچم های مرافشرد
ونزدیک رود
برگشت ومرادرکناررودانداخت؛
بادی سخت وزیدن گرفت؛
مرادرحالی که ساعت
هادرآسمان معلق
بودم،برسرخاک نشاند؛
احساس
می کردم آشنایی میان من وخاک
دیرینگی خاصی داشت.!
دراین میان صدای آسمان شنیده شد؛رعدوبرق رامی گویم؛
ساعتی بعد،باران برسروروی من وخاک می
بارید؛
برسرم چادری خاکستری
کشاند؛
مرادرسینه ی خودجای داد؛
روزهای بعدکه چشمان خمارم راازخاک
سنگین
گشودم،خودم راکنارپرچین های نارنجی باغی دیدم
که
درآن قدکشیده بودم
درون
باغ،پرازگل های خشکیده بودوبوی بدی شبیه
لاشه ی گندیده
گربه ای به مشام می رسید.
نوشته ی سیدفاضلی
هرگونه برداشت ازاین داستان کوتاه ویاچاپ آن
بدون اجازه ی کتبی ازنویسنده ی آ ن
پیگردقانونی دارد.
