قطعه ی ادبی(آدم برفی)نوشته ی سیدفاضلی
گریستن وگریستن؛
لباس مترسک پوشیدن؛
سیاه پوش شدن؛
عمری دراز،
درزمستان هادرغارهای یخ زده وبرفی،
به دنبال توگشتن؛
تورانیافتن؛
اما،لحظه لحظه باتوبودن؛
دیگرچه فرقی دارد؛گریستن؛خندیدن؛
مهم به یادت زیستن است؛
درکجای دخمه های برفی ،
پنهان شده ای؟!
برفرازکدامین قله ی برفی؟!
چگونه تورابیابم؟!
ای سفیدبرفی قصه های
کودکی های من؛
بیا-نزدیک تربیا؛
ای آدم برفی همیشه سبز زمستان های شمالی…
دررویاهایم؛تابه کی،بارهاتورابه آغوش کشم ؟!
پیش تربیا – چرانمی آیی؟!
سفیددامن زیبای نشسته بر قله های برفی
؛
خسته ترم بخواه!
بارویاهایت این دلمردگی هاودلمرگی ها- را
امیدوارتراز روزان دیگر،می گذرانم؛
ای سفیدپوش قله های شمالی؛
به وسعت عاشقانه های تاریخ،
درانتظارت چون مردیخی،
برکتیبه های یخ زده تاابدبه انتظارمی نشینم؛
حتی درآن لحظه نیزاگرسردوفسرده،مرابیابی؛
قلبم برای تو،خواهدتپید….