امان ازدست تحصیل کرده ها...؟!
دراین اندیشه ام- برای چه درس خوندیم؟! وقتی فکرشومی کنم می بینم ما آدما
بعضی وقتاخیلی خودمونوگول می زنیم-مخصوصا اونایی که مثل من دوکلاس
درس خوندن پوزشومی دن ومی گن البته ماتحصیل کرده ایم...البته مااستثناایم
البته ماخیلی چیزامی فهمیم...راستش من آخرش نفهمیدم...که لیسانسو...فوقو...
دکترا چه ربطی به فهمیدن داره....منظورم ازاین حرفااینه که توروخدا....اینقدر
غرق پوپولیسم وشعارهای کلیشه ای .....منظورم تکرار نشیم.....وتوسختی های
روزگارکه همه مون به نوعی درگیرش هستیم یامیشیم-انقدرنخواهیم...همدیگه رو
تسلی الکی بدیم بااین شعارهای سرکلاسی...-حالاتمرکزکن...-حالامثبت بیاندیش...
آدم بایدپالس مثبت بده...اونوقت مثبت به سوی تومی آد.....توروخدابسه بسه بسه
افه ی الکی نیایید.........اون بیچاره ای که مشکل داره خودش مشکل داره.......
دیگه براش اداواصول درنیاریید...........بجاش ببینیدپول می خوادبهش بدید.......
مشکلش حل می شه...زن می خواد-استغفرلله...بهش بدید..نون می خوادبهش بدید
جون می خواد-اگه راست می گیدبهش بدید...ها؟!...نمی شه ...؟!خوب ندید.....-
بذاریدتوی یه گوشه ی خلوت لااقل باخداشوخودش خلوت کنه شایدیکی ازآسمون
به دادش برسه...شماکه خودتون مثلدورازجون...اون آقا.....توگل موندید-پس چی
کاربه اون بنده خدادارید...؟!-۰بذاریدحیونکی به کارش برسه ......شایدزودتریه
راهی پیداکنه....ضمن این که این آثار-نبوغ-شعورفوق لیسانسی ودکترای تون رو
بذارید-در کوزه آبشوبخورید...تایه وقت تشنه تون نشه....-ها؟این چه وضع حرف
زدن بادکتر-مهندساست....همینه که هست ....!اصلاتمام بدبختیبشرازاونجاشروع
شده که دانشگاه چه می دونم جندی شاپورو-ارواردو...آکسفوردو....فیلادلفیاو....
مخصوصادانشگاه آزادباب شده...توچی می گی؟! بذاربگم...بذاردنیابه این رازپی
ببره..........جونه خودت بذارحقایق تاریخوبه رشته ی تحریردربیارم...........-
آخه من دلم می خواست مورخ بشم...-اونم تودانشگاه آزاد...........- مگه ندیدی
خونه زندگی و ویلای پدری وهمه وهمه رو تواین راه پرارزش گذاشتم -
یعنی فروختم-انقدرکه حق دارم حقایقوبگم...آی آدم ها...که درساحل نشسته اید...
یک نفراینجامی گوید..این حرف هاروتووبت ننویس ....؟!آخه مگه چی گفتم...
من که اصلاحرفی نزدم...-بگذریم....ای هوارچرانمی ذاری حقایق بشریت رو
برای بشرباکلاس بنویسم....؟!بشرتحصیل کرده-همینه که هست.....-همونایی اند
که آخرالزمون منتظرشون بود تا اون موجودات-عجب غرب- بیان-مخلص کلام-
بایدبا این تحصیل کرده هااززبان باباطاهرگفت : تو که مرهم نهی زخم دلم را-
نمک پاش دل ریشم چرایی؟!
نوشته شده توسط فاضلی
نوشته شده در جمعه 21 آبان1389ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط فاضلی