درفراغ یوسف زهرا
|
های هدایت(ائمه ی اطهارع)رافرستادی- پروردگارا به عزتت، نخست مراببخش - ببخش چون همیشه - ازسئوالی که قلبم رافسرده کردو امشب چون دریای متلاطم ، مواج و مشوش وطوفانی شده است - می خواهم از توباهمه ی بزرگواری ومنتی که برماگذاشتی - ارباب من - ازتوسئوالی بپرسم و انتظار دارم بدون فقه واصول ، کلام ،نشان وایما ،اشاره ،شعر وشعور، یا الهامی - با دیده ام بی فروغم به من پاسخ دهی وچشمان کم سوی کم فروغم رابه جمال موعودمان منورو روشن سازی.........- هنوزدرآتش خجلت سیمایم آتشین است......................اما دلم قرارم رابرید-بارالها- روزگاران ازپس هم با ابرهای باران زا باستارگان با خورشیدبا گردش ایام ولیل ونهار- فصل ها،بادها آمدوازپی هم می آی ؛هرروز و روزگاری هرقوم سرگشته ای، پیامبر- ناجی و موعودی داشته است ؛ تاریخ و کتیبه هایش خواندم و خوب می دانم آنها با پیامبران وامامان مظلوم شان چه کرده اند...؟! امانمی دانم برای چه باآنهاچنین کرده اند.......!؟ - تومی دانی که خدای شان بوده ای؟! معبودا- جسارت مراببخش- چگونه است؟!حال که نوبت به ماآخرالزمانی هارسیده است؟ پیامبری نیست؟!موعودی نیست؟! منجی ای نیست؟! که به فریاد ما در انتهای این تراژدی سراسرغمناک وغم آلوده ی زمین برسد؟!بارالها-مگرنه این است؟ زمین بی حجت نیست؟!مگرنه این است؟ ! توهستی حجت هایت هستند؟- زمان غرق خون است -....!-معبودا-تکلیف چیست؟! مولای ماچه شد؟! تنهای ماچه شد؟! آن یوسف زهرای ماچه شد؟اشک امانم نمی دهد- دلم بی قراراست؛ - نمی دانم چه می گویم- خواستم کمی باادب ترازتو این سئوال را بپرسم اماقرارم به بی قراری عادت داشت...!٬ببخش مرا-مثل همیشه- مگرما چه گناه کرده ایم که بایدچنین تنها وبی یارباشیم؟!چگونه درفراغش گریان وپرسان ازتونباشیم؟ ازکه بپرسیم ؟ازکه سراغش رابگیریم؟ به دامن چه کس پناه آوریم ودرفراغش بنالیم؟! بارالها - بنالیم یاننالیم؟! توفیرچیست؟!.......................................................... معبودا - راه رااز چاه نشانمان ده - مگرنه آن است که محشری است؟سئوال وپرسشی است؟ مگرنه آن است مابنده ایم؟مگرنه آن است که ما درمانده ایم؟درماندگان راجز بهانه چیست؟! پس آن چه روز محشر از ما خواهی پرسید : که چرا به فرمایش مولای تان گوش فرانداده اید ؟! ساده بگویم - پاسخت چیست ؟! جزآن که مولای مان را- معبودا - تو درپرده نگه داشته ای - معبودا - این سئوال پاسخش - نخست درپیش توست: وپاسخ جزاین نخواهدبود- دارم اززلف سیاهت گله چندان که مپرس؟!- که ازآن سان شده ام بی سروسامان که مپرس؟!...... .اللهم کن لولیک الفرج....ادامه دارد. نوشته ی فاضلی کچبی-باویرایش جدید-تهران-زمستان۱۳۹۰ |