دلنوشته ی فاضلی کچبی

  

  من گل رز افتاده ای برزمینم؛

 توبه سان ماه، برآسمان اقبال منی درجنگل های فرورفته درنور؛

 اماباهمه ی اینها؛آموختم؛عشق دوسویه زیباتراست؛

 هنوزم به حرف هایم؛تکیه بردرخت؛چشم به دوردست هاایستاده ام؛

 می گویم:

 توفقط با یک چشم تماشایم کنِ؛ من بایک آسمان به نگاهت می نشینم.

 ماه من؛رویای من

 ستاره ی اقبال من

 تویک انگشتت رافدایم کن؛ من سرو دستم رابرایت می دهم.

 توفقط یک لحظه مرادوست بدار؛ من جانم رابرای همیشه  یک باره نثارت کنم.

 توحرمتم رانگهدار؛ من حرمت همه ی عزیزانت راتاابدبرکتیبه ی قلبم نگه می دارم.

 تومرابه خاطرداشته باش؛من هرگزبخاطرتونمی میرم؛

 حتی بعداز مرگ؛ باروح بی قرارم به وسعت بیشه زاران شمالی باتوخواهم ماند!.......

 حتی بهترازامروزوهمیشه ی گذشته....

 دوستت می دارم....

 ای همیشه درچشمان من........

 تاابد؛بی قرارتوخواهم ماند....

 فاضلی -بهار۱۳۹۱-تهران