شعرزن

ای زن! که از ميان تمام غريبه ها
با شادی من و غم من آشنا تری
هر چند بی نيازی طبعت زبانزد است
هر چند از قبيله سرو و صنوبری -
می ترسم آن سوی کره اين زمين سرد
پيش زن جلال تو هم کم بياوری!
شرمنده باد خالی دستان خسته ام
حق با تو بود مرگ بر اين شعر و شاعری
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری
ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری
شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
منبع:وبلاگ شاعرانه ها(محمدرضا)
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۸ ق.ظ توسط فاضلی
|