ای زن! که از ميان تمام غريبه ها
 با شادی من و غم من آشنا تری
 هر چند بی نيازی طبعت زبانزد است
 هر چند از قبيله سرو و صنوبری -
 می ترسم آن سوی کره اين زمين سرد
 پيش زن جلال تو هم کم بياوری!
 شرمنده باد خالی دستان خسته ام
 حق با تو بود مرگ بر اين شعر و شاعری
 گر چه از فاصله ماه به من دور تری
 ولی انگار همين جا و همين دور و بری
 ماه می تابد و انگار تويی می خندی
 باد می آيد و انگار تويی می گذری
 شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
 می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
 منبع:وبلاگ شاعرانه ها(محمدرضا)