داستان "شوکران هم گلی زیباست."
بخش اول
شوکران هستم.-
گل ها یک صدامی گویند:هستی که باش؛چندان واژهی قشنگی نیستی-
اصلا توچنگی به دل نمی زنی!؟-
آه؛ای گل ها...! امان اززخم زبان های شما؛مگرمن چهگناهی کردم که هیچ کدام تان حتی-
حاضرنیستید،نامم رابشنوید؟
گل ها بابی اعتنایی شانه های
شان رابالاکشیدندوسرشان راتکان
دادندولب های شان راپشت وروکردند:نمی دونیم
دیگرهیچ کدام حاضرنبودندصدایم رابشنوندامامن باخودم
مشغول زمزمه کردن سئوالاتی بودم...
صبح روزبعد؛ازخواب بیدارشدم وبه گل ها سلامکردم،اماهیچ کدام شان جواب سلامم راندادند.
تنها دل خوشی های من توی باغ،شاپرک؛گربه ای بنفش وسنجاقک بودند. روزهامی گذشت وهر روزبرکینه ی گل هانسبت به من افزوده می شد.
صبح یکی ازروزها؛جواب سلام این بود،که همه یک
صدابرسرم فریادکشیدند:
وای وای،ازدست توگیاه مسخره!نمی دونیم؛توچهاصراری داری که قاطی ماباشی؟!
راستش خیلی غمگین شدم وشانه هایم درهم
فروریخت. گل شهلا که بیشترازهمه ی گل ها
بامن بدبود،آن روزتمامی دق ودلی زندگی اشرابرسرمن خالی کرد:ای گیاه بدبخت؛ای شوم؛نه به دردبوییدن می خوری، نه به دردخوردن!وهمین طوریک ریزمرا لعن ونفرین می کرد.
اما قصه ی این غصه سردرازداشت وگل میناتازه شروع کردبه غرولندکردن:گیاه بدترکیب!
مثل جعفری می مونه ماچه ادعاهاکه نداره...واه واه واه افاده هاطبق
طبق...باتمام شدن حرف های گل مینا،
همه ی گل های باغ،یک صدازدندزیرخنده
امابازهم ساکت ساکت ماندم!اصلا به قول آنهامنحرفی برای گفتن ندارم! گل میخک که
درهمسایگی من قدکشیده بود،ادعامی کرد:
گیاه بدقواره،باعث شدهرکسی به باغ می آد،ازمن دوری می کنه،تونگومثل شویدمی مونه، بدبوی بدترکیب!خلاصه کاربه جایی
رسیدکه سنجاقک وشاپرک،دیگرازآن روزبه بعدروی شانه های من ننشستن؛بنفش هم رفته رفته به من دهن کجی می کرد.حتی دیگرحاضرنشد
زیرچترم بنشیندوبامن درد دل کند.
آنقدرگربه ی ساده رازیرچتروپای خودنشاندند وپچ پچ کردندوبرای اوعشوه وناز رفتند تاخامش کردند. روزی بنفش بادندان هایسفیدبرفی خودکه ازشدت خشم
چون برق می درخشید،باسبیل هایبراق وعصبانیت هرچه تمام تربه طرف من آمد
وساقه هایم رابادندان هایش گرفت
ومراازریشه درآوردوبه گوشه ای
ازباغ پرت کرد!.................
ادامه دارد.
بخش دوم
مانندمرغی سربریده،
دردی سخت تمام بدنم
رافراگرفت؛وقتی چشمانم رابازکردم،
پشت پرچین های نارنجی باغ افتاده بودم.!
بیچاره ی ساده لوح،بنفش؛تمام زندگی مرابرای دلخوشی گل ها وخوشایندشان
فداکرد.شایدبرای یک آفرین!امادیگراینجایش رانخوانده
بود.آنها شاپرک وسنجاقک داشتندوازهمه
مهمترفیس وافاده های خودشان راکه
باتمامی دنیاعوض نمی کردند،دیگرگربه ای مفت خور رامی خواستندچه کار؟
یکی ازشب هاکه ابرهای سنگین آسمان
ازشدت دردبه هم می پیچیدورعدوبرق
سختی می آمد،باران هم ازراه
رسید.آن شب تمام قطره های باران
نیزبرای بنفش گریستند
آنهاتلافی زحمت های بنفش راکرده بودند.
حالا دیگرگربه ی بی پناهراخپل،گرد،مفت خوروبی مصرف صدامی زدند.صبح که شد،منظره ی عجیبی جلوی چشمانم بود.
بنفش درست مثل من،پشت
پرچین ها،زیردرخت شاه بلوط افتاده بود!
تازه فهمیده بودم گربه ی بی کس وکار،چندان بی عاروبی خیال نبوده
است.وگرنه،دق نمی کردونمی مرد!
بیچاره دیشب،همراه با آسمان اشک می ریخت ومن خیال می کردم آبازسبیل هایش می چکد!
بنفش ازفرط ناراحتی ازدست تمام گل های افاده ای دق کرد.هیچ کدام ازگل هاحاضرنشدبرایش حتی قطره اشکی بفشاند!
اماراستش رابگویم،من خیلی برایش گریه کردم.آنهاحتیبه بنفش هم رحم نکردند.
هق هق گریه هایم تمام شب راپرکرده بودووقتی به خودم آمدم،هنوزتن نیمه جانم برسینه ی خاک کنارپرچین باغ افتاده بود،تمام تنم ازریشه خیس شده بودامانمی توانستم،حتی یک تکان ناقابل به خودم بدهم تاسروصورتمراخشک کنم.باخودمی اندیشیدم شایدبه قول گل ها،من وبنفش هردوبی مصرف بودیم وفقطآنهاسنبل زیبایی وزندگی اند.وگرنه لاشه ی بی جان بنفش وتن نیمه جان من پشت پرچین های باغ چه میکنند؟!
دراین اندیشه بودم که بادشدیدی وزیدن گرفت ومرابه درون برکه ای کشاند؛...........
ادامه دارد.
بخش سوم:
رمقی تازه درخود احساس کردم،آب برکه
سردو روان بود.به رودی بزرگ رسیدم که ازمیان دشت
وسیعی گذشت
وبه جوی آب شهری رسید.آدم ها یکی پس
ازدیگری ازکنارهم می گذشتند وحتی نیم نگاهی
به من نمی کردند
درطول راه باخودمی اندیشیدم چرا هیچ کس توجهی به
من نمی کند؟!چراکسی دستی به سوی من درازنمی
کند تامراازآببردارد؟
دراین افکاربودم که خودرادرجوی آب روستایی
یافتم.پیرمردی درکناررودبه همراه من می آمد
تامراازآب بردارد؛
وقتی مرادردستانش گرفت؛گفت:
به راستی«شوکران هم گلی زیباست!»
باشنیدن این حرف،تمام وجودم پرازعشق
وامیدشدوازنو،زنده شدم.عشقی عمیق نسبت به
پیرمرددرخوداحساس می کردم،
حتی آن لحظه که ریشه ی مرامی
فشرد.پیرمرد،افشرده ی مراکه زهری کشنده
می دانست درداخل شیشه ای ریخت
ودرانباری تاریک خانه اش جای
دادوبعدبادستانش گل وریشه وپرچم های مرافشرد
وبه طرف رودبرگشت ومرادرکناررودانداخت
بادی سخت وزیدن گرفت
ومرادرحالی که ساعت هادرآسمان معلق
بودم،برسرخاک
نشاند.احساس می کردم آشنایی میان من وخاک
دیرینگی خاصی داشت
دراین میان صدای آسمان شنیده شد.رعدوبرق رامی
گویم.ساعتی بعد،باران برسروروی من وخاک می بارید
خاک مرادرسینه ی خودجای دادوبرسرم چادری
خاکستری کشید
روزهای بعدکه چشمان خمارم راازخاک سنگین
گشودم،خودراکنارپرچین های نارنجی باغی دیدم که
درآن قدکشیده بودم
درون باغ،پرازگل های خشکیده بودوبوی بدی شبیه
لاشه ی گندیده ی یک گربه به مشام می رسید
نویسنده ی داستان-فاضلی-هرگونه نقل قول ازاین داستان کوتاه
باذکرمنبع ونویسنده ی آن آزاداست.