دوبیتی های وداع فایزدشتستانی ازپریزاد؛همسرش
خداوندا دلم ازدین بری شد اسیردام زلف آن پری شد
پری دیدوپریشان گشت فایز پری راهرکه دیدازدین بری شد
به هنگام وداع آن لاله رخسار به مژگان ریخت برگل ژاله بسیار
به گریه گفت:فایزعهدت این بود شکستی عهدوپیمانت به یکبار
ازاین ره می روی؛رویت به من کن جوانی کشته ای؛فکرکفن کن
توفایز کشته ای باتیرمژگان بنه لب برلب وجانم به تن کن
دلم ازگردش دوران شده سیر فراق یارجانی کرده ام پیر
بیابادصبا برگو، به فایز که زلفش دیگران راکرده زنجیر
بگوتادلبرحورم بیاید سفیدونازک وبورم بیاید
دمی که می رودتابوت فایز بگوتابرلب گورم بیاید
سراغ جان جانان،ازکه پرسم؟ نشان ماه کنعان، ازکه پرسم؟
چواسکندر،به ظلمت رفت فایز گذارآب حیوان، ازکه پرسم؟
نه هرجسمی زجسمی می بردجان نه هرزلفی،دلی سازدپریشان
نه هردلبر،زفایزمی برد دل رموزدلبری،سری است پنهان!
برداشت و ویرایش سیدحمیدفاضلی کچبی-ازدوبیتی های فایزدشتستانی رحمه الله علیه
{زمان ثبت 6- بعدازظهر}